اون شب که تو راه خونه تو صندلیم مچاله شده بودم حسش کردم.
یه نسخه از من ،تو یه دنیای موازی
تو ماشین مردی که من نمیشناسمش نشسته بود و وقتی کاورِ زمزمه وار city of stars از پلی لیستی که برای ماشینش حاضر کرده بود پخش شد ،ازش خواست وسط جاده بزنه کنار و باهاش برقصن! بعد از اجرای کواگروفی که لایق هوای سرد بیرون بود، اختتامیه ی خنده هاشون عجله ای که واسه برگشتن به ماشین داشتن شد.
گفتم نمی شناختمش ؟شاید تا اون لحظه که هنوز لمسش نکرده بود.
برچسب:
نویسنده: محمد مهدوی